تبليغاتX
 قصه عشق

قصه عشق

نگاه را از خود بگیرید گاهی لازم است نبینیم و در نادیده ها به جستجوی تپش قلبی باشیم که برای ما میتپد

همتای علی نخواهد آمد پدید صد بار گر کعبه ترک بردارد

میلاد با سعادت مولای متقیان امیر المومنین علی علیه السلام و روز مرد بر شما مبارک باد

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 


 

نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت


هميشه در ميان آسمان دلم ستاره اي كوچك داشتم وآرزوهايم را روي بال فرشته ها مينوشتم

ديروز كه به ستاره ام سلام كردم با نگاهي پريشان به من نگريست

جوياي علتش شدم ,گفت: ترس از روزي دارم كه دل در گرو ابليس دهي و دفتر

دل را از ياد خدا بودن پاك كني كه با تبسمي شكسته به ستاره گفتم , اگر تو در دل خدائي

, خدا دردل من است و جوانه هاي سياهي چنگ بر دلم نميزند

مگر اينكه "او" از من روي گرداند و مرا به حال خود واگذارد

                                               كه اين هم نا ممكن است.

 


 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت


کعبه باطن

کعبه باطن

بدان که خدای متعال در ظاهرکعبه بنا کرده که از سنگ و گل است ودر باطن کعبه ای ساخته که از جان و دل است.

آن کعبه ساخته ابراهیم خلیل است و این کعبه بنا کرده رب جلیل.

آن کعبه منظور نظر مومنان است و این کعبه نظرگاه خداوند رحمان.

آن کعبه حجاز است و این کعبه راز .

آن کعبه اصناف خلایق است و این کعبه عطای حضرت خالق.

آن جا چاه زمزم است و این جا آه دمادم.

حضرت محمد مصطفی(ص)آن کعبه را از اصنام پاک کرد, تو این کعبه را از هوای و هوس پاک گردان.


 

نوشته شده توسط سعید در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت


سال 1387

پیشاپیش سال نو رو به همه شما عزیزان تبریک میگم

 


 

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت


I LOVE YOU........

عشق دردی است که بدون اکسیژن می سوزد

عشق دردی است که بدون اکسیژنمیسوزد

عشق دردی است که دو نفر را می خنداند

و صدها نفر را می گریاند

اگر می دانستم معشوق بی وفاست هرگز عاشق نمی شدم

و اگر می دانستم زندگی کوتاست هرگز به دنیا نمی آمدم


ولی حال که گرفتار عشق تو شده ام

از صمیم قلب می گویم

 I LOVE YOU

دوستت دارم


 

نوشته شده توسط سعید در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 16:1 موضوع | لینک ثابت


سلام بر حسين (ع )

دوباره محرم دوباره بوي حسين

                    

                                      دوباره در سر كوچه ها گفت و گوي حسين

 

بيا به دسته ها نوحه جنون سر كن

 

                                       كه ميرويم شبا به جستجوي حسين

 

 

حسين نام شگرفي است بر تارك هستي

 

حسين شرافتي است بي همتا بر فراز تاريخ

 

چه شگفت آور است سرداري سرهاي بريده

 

رشك بهشت است آنجا كه كوير جان از زلال حسين بنوشد

 

و تمناي سعادت كه دل گرفتارش آيد.....

 

فرا رسيدن ماه محرم ماه پيروزي خون بر شمشير

 

شهادت سيد الشهدا امام حسين و 72 تن از ياران

 

باوفايش را به همه شما عزيزان تسليت ميگم

 

 

 

نازم آن آموزگاری که در یک نصف روز

 

دانش آموزان عالم را چنین دانا کند

 

ابتدا قانون آزادی نویسد در جهان

 

بعد از آن با خون هفتادو دوتن امضا کند

 


 

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 14:23 موضوع | لینک ثابت


قسم به........

قسم به عشقمون قسم      همش واست دل واپسم

قرار نبود اينجوري شه       يهو بشي همه كسم

راستي چي شد چه جوري شد

اينجوري عاشقت شدم

شايد ميگم تقصير توست

تا كم شه از جرم خودم

 

به ملاقات آمدم ببين كه دل سپرده داري

چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري

نگاهم كن دلم را عاشقانه هديه كردم

تو دريا باشو مو جويبار عشقو در تو جاري

من از پروانه بودنها من از ديوانه بودنها

من از بازي يك شعله سوزنده كه آتش زده بر دامان پروانه نميترسم

من از هيچ بودنها از عشق نداشتنها از بي كسي و خلوت انسانها ميترسم

من از عمق رفاقتها من از لطف صداقتها من از بازي نور در سينه بي قلب ظلمتها نميترسم

من از حرف جداييها مرگ آشناييها من از ميلاد تلخ بي وفاييها ميترسم

راستي چي شد چه جوري شد

اينجوري عاشقت شدم

شايد ميگم تقصير توست

تا كم شه از جرم خودم

 


 

نوشته شده توسط سعید در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت


((انا انزلناه فى ليلة القدر و ما ادريك ماليلة القدر ليلة القدر خير من الف شهرتنزل الملائكه والروح في

شهادت مولاي متقيان امام علي ( ع ) رو به همه شما دوستان عزيز تسليت ميگم

السلام عليك يا امير المومنين

دلم ميخواد كه امشبو تو حرمش لونه كنم

كنار ايوون طلا با علي درد دل كنم

دون بريزن واسه منو پر بزنم توي حياط

تا كه پاي زائراي اون بشينه روي سرم

حبيب من مولا

طبيب من مولا

مجيب من مولا

دلم ميخواد روبروي گنبد سبزش بشينم

مدح و سناي حيدر و به حال زاري بخونم

نماز بي ولاي او عبادتي ست بي وضو

به منكر علي بگو نماز خود رها كند

حبيب من مولا

طبيب من مولا

مجيب من مولا

منم به قبله رو كنم به ياد روي او كنم

طواف كعبه اش كنم به جستجوي او كنم

دواي دل حيدر

نواي دل حيدر

صفاي دل حيدر

مدد مدد حيدر

                                مدد مدد حيدر

برنامه زندگي

مولاي متقيان حضرت علي عليه السلام :

از كتابهاي آسماني دوازده آيه را انتخاب كردم و روزي سه بار به آن نظر مي افكندم.

1) اي بني آدم تا سلطنت من باقي است ازهيچ قدرتمندي نترس كه سلطنت من هميشگي است.

2) تا خزانه ام پراست درغم روزي نباش بدان كه هرگزگنجينه ام خالي نميشود.

3) سوگند به حق من برتوكه من دوست توام تو نيز دوست من باش.

4) به كسي جزمن دل مبند زيرا منم كه به تونزديكم و درخواست هايت رابرمي آورم.

5) همه چيز را براي تو و تو را براي پرستش آفريدم.

6) تو را از خاك آفريدم خسته نشدم چگونه روزي رساندن به تو مرا خسته ميكند ؟

7) به خاطر خود بر من خشم ميگيري آيا ميشود به خاطر من برنفست خشمگين شوي ؟

8) آنكه تورا ميخواهد تورا به خاطرخودش ميخواهد من تو را براي خودت ميخواهم از من فرار مكن .

9) براي من است بر تو واجباتي و براي تو است بر من معيشت هايي تو تخلف ميكني و در كار من تخلف راه ندارد.

10) من كه امروز عبادت فردا رو از تو نميخواهم تونيز روزي فردا را از من مخواه.

11) تا آنچه نصيب تو است اگر راضي باشي آسوده وپسنديده خواهي بود اگر غير از اين باشد دنيا

را بر توچيره خواهم كرد تا چون درندگان بيابان راه روي به نصيب ميرسي اما خود را بي اجر كرده اي.

12) همچنانكه در حضورشهر ياران مي ايستي در عبادت من بايست اگر تو مرا نميبيني من تو را ميبينم.


 

نوشته شده توسط سعید در جمعه ششم مهر 1386 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت


او خواهد آمد....

خبر آمد خبری در راه است

سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان میروم

بر در سلطان خوبان میروم

میروم بار دگر مستم کند

بی سر و بی پا و بی دستم کند

میروم که از خویشتن بیرون شوم

در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش را

برکه بسپارد زمان خویش را

برای سلامتی آقا امام زمان (عج)صلوات

یا مهدی

                     ادرکنی


 

نوشته شده توسط سعید در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 13:33 موضوع | لینک ثابت


 

خواب ديد روزي دلگير, شبي تنها,خوابي كه همچون بيداري بود از تنهائيش,از اين همه جفاي مردمي

ناصبوراز ظلمت دلها,از جوابهاي نامهربان به تمام دلتنگيهايش,از همه چيز ناليد و خسته و زار

دوباره به خواب رفت.

در خواب زمزمه اي را شنيد از آنچه كه بايد ميدانست و آنچه كه فهميدنش برايش سخت بود

برايش گفت و او چه شيرين و مهربان جملاتش را ادا مي كرد...

(( بدان كه من هستم و دوست دارم كه با من باشي,نياوردمت كه سرگرم شوي و با آزار

هر كسي اينطور آشفته حال شوي و از خودت و عزيزترينهايت مهر و لطف را دريغ

داري.بگرد و مرا در نزديكترين جا كنار خودت پيدا كن نگذاراين فرصتهاي طلائي

( لحظات زنده بودنت ) را از دست بدهي ))

نگاهي به قلبت بيندازچه قدر نزديكم... و چه قدر دورتر به دنبالم ميگردي.

يادت رفته وقتي داشتم بدرقه ات ميكردم به تو چه گفتم ؟

جائي كه ميروي مردمي دارد كه ميشكنندت, نكند غصه وجودت را بگيرد

من همه جا با تو هستم و تو تنها نيستي,در كوله بارت عشق مي گذارم

ويك قلب كه جا بدهي,اشك ميدهم كه كه همراهيت كند

و مرگ كه بداني برميگردي به نزد من.

 


 

نوشته شده توسط سعید در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 16:34 موضوع | لینک ثابت


درهای آسمان بسته نشده است

وقتي دلت تنگه و لبات پر از سكوت وقتي هيچ اشتياقي درون حوضچه چشمات نيست وقتي سبوس زندگانيت در باد گم ميشه وقتي لهجه شيوايي هزاران به گوشت نميرسه وقتي تنت از دست حرفا سرده وقتي هيچكس تو را نازنين خطاب نميكنه درهاي آسمان كه بسته نيست.

دستانت را به سوي رنگين كمانها بلند كن چون هميشه يكي هست كه تو رو از پس ابراي تيره وشايد زلال ((نازنين))صدا كند.


 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 10:45 موضوع | لینک ثابت


اي عشق من تنهام نزار

تو كه ميدوني چه بي رحمه جدائي

غم دنيا تو چشامه تو كجا و اون روزاي آشنائي

باورم نيست خوابم انگارديگه دستات مرهم دستاي من نيست

چه غريبي وقت رفتن بي تو اين دنيا جاي عاشق شدن نيست

گفتم از من با وفاترگفتي, ميدونم ولي دل عاشقت نيست

گفتم از تو يادگاري, گفتي افسوس عشق تو شقايقت نيست

داد از اين دل اين غريبه هم خون من نيست

نميتونم بپزيرم جرم اين دل تنها شدن نيست

         داغ اين عشق تا قيامت مثل يادش درمون من نيست

                                

                                              

 


 

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت


به شيطان گفتم: لعنت بر شيطان!(لبخند زد)

پرسيدم چرا ميخندي؟

پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام ميگيرد!

پرسيدم: مگر چه كرده ام؟

گفت: مرا لعنت ميكني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام.

با تعجب پرسيدم: پس چرا به زمين ميخورم؟!

گفت: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي

نفس تو هنوز وحشي است تو را زمين ميزند.

پرسيدم پس تو چه كاره اي؟

پاسخ داد: هروقت سواري آموختي براي رم دادن اسب تو خواهم آمد.




يه رازي هست ميونه ما بين منو تو و خدا

واسه همين وقت سحر ازت نپرسيدم چرا

تو آسمون بي كسيم عشقت مثه ستاره بود

رفتي و من خوب ميدونم اين تنها راه چاره بود

تور سپيد بختتو عزيزم ميخوام ببينم رو موي قشنگت

خوشبختيه تو آرزوي منه قربون اون دل هميشه تنگت

گذشتن از اون همه عشق براي من ساده نبود

با اينكه پرپر ميزدم بايد ميرفتي دير يا زود

ديگه واسه تموم عمر ميگذرم از خواستن تو

يه چيزي مثه معجزه ست از اين به بعد ديدن تو

 


 

نوشته شده توسط سعید در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت


صاحب واقعي عشق

 

روزي پير معرفتي يكي شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته. پس نزد او رفت وجوياي احوالش

شد شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت كرد اينكه دختر مورد علاقه اش به او جواب

منفي داده.شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و با رفتن دختر

بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند.

پير گفت: اما عشق تو چه ربطي به دختر دارد ؟

شاگرد با حيرت گفت: ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان در من ايجاد نمي شد.

پير با لبخند گفت: چه كسي چنين گفته است تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي هر كس ديگري هم

بود تو آتش عشق را به سوي او مي فرستادي. بگذار دخترك برود سپس اين عشق را به سويي

ديگر بفرست مهم اين است كه شعله عشق را در دلت خاموش نكني.

دخترك اگر رفت و با رفتنش پيغام داد كه لياقت عشق تو رو ندارد چه بهتر بگذار او برود

تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند.


 

نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


دل من


مجسمه سازي تازه كار وجوان در خانه خود مشغول ساخت مجسمه اي شد.

او با چنان عشق و توجهي آن را ميتراشيد وتمام حواس خود را روي آن گذاشته بود و هنرمندانه ترين برش ها را به آن ميداد كه حتي متوجه آمد و شد شب و روز نشد.

بالاخره روز موعود فرا رسيد مجسمه به بار نشست واو مقابلش ايستاد ودر دل خود را تحسين كرد ودور مجسمه چرخيد ونگاهش كرد.دلش سرشار ازعشق به مجسمه بود وديگر چيزي برايش به اندازه آن اهميت نداشت.

چند روزي با مجسمه بود به طوري كه از آن چشم بر نميداشت.هرطرف كه ميرفت چهره مجسمه رابه سوي خود مي چرخاند تا فقط به آن نگاه كند و به نظرش مجسمه نيز با نگاهش از او تشكر ميكرد.

غروب آفتاب بود خواست تا جاي مجسمه را عوض كند كه از جلوي چشمش دور نشود كه ناگهان دستهايش از هم گسسته شد و مجسمه بر زمين افتاد و خرد شد.

آه از نهادش بر آمد.از غصه گويا ميخواست غالب تهي كند بر زمين نشست وتكه هاي شكسته سنگ را برداشت ونوازش كرد و به شكلي كه گويا فرزندش مرده باشد شروع كرد به ناله كردن وخدارا خطاب قرار دادن:

چه كردي؟چرا او را از من گرفتي؟مگر خواسته ام چه قدر بود؟روزگار خوشم را گرفتي من دلم با ساخته دستم خوش بود و تو عشقم را از من گرفتي؟!

بدو بيراه گفت به سمت پنجره رفت پرده را كنار زد از غصه مجسمه اشك ميريخت و آرام نداشت.چشمش به ستاره اي در آسمان افتاد كه چنان ميدرخشيد كه گويا از شادي ميخندد. خيره به آن نگاه كرد.

در همين حال ندايي آمد: اين مجسمه تو نبود كه شكست دل من بود!!

دل خو ش داشته بودم به تو نمي داني چه لذت وصف ناپذيري داشتم لحظه اي كه ميسرشتمت نميداني چه عشقي را براي ساختن تو به كار بردم اما با آمدن او رويت رازمن گرفتي آنقدر مشغول مخلوقت شدي كه يادت رفت تونيز خالقي داري كه منتظر توجه و نگاه توست.

همه گفتند: تو را بشكنم ولي هرچه كردم دلم نيامد اما از اين صبر من مجسمه تاب نياورد وخرد شد.

تو با آمدن يك مشغوليت ذهني مرا از ياد بردي چطور توانستي مرا با اينهمه نشانه وجلب توجهي كه به تو ميكنم به آن بفروشي اما من آنقدرتورا و بودن با تو را دوست دارم كه طاقت سرگرميت را نداشتم وجانت نيز برايم عزيزتر بود.

جوان شرمگين شد و سر به زير انداخت فكر كرد كه چقدر امور روزمره او را غافلكرده و....

بياييد يادمان نرود كه كسي آن بالا و شايد كنارمان منتظر لحظه اي توجه ماست تا دستي پر از بركت بر سرمان بكشد.

دل من

 


 

نوشته شده توسط سعید در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت


عشق يعنی مستی و ديوانگی


عشق يعنی با جهان بيگانگی

 

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر


عشق يعنی سجده با چشمان تر

 

عشق يعنی سر به دار آويختن


عشق يعنی اشک حسرت ريختن

 

عشق يعنی درجهان رسواشدن


عشق يعنی مست و بی پروا شدن

 

عشق يعنی اعتبار لحظه ها


عشق يعنی سجده بر سجاده ها

 

عشق يعنی يک تبسم يک نماز


عشق يعنی عالمی در راز و نياز

 

عشق يعنی سوختن از تشنگی


عشق يعنی سوختن از بيدلی

 

عشق يعنی يک شقايق غرق خون


عشق يعنی درد و مهنت در درون

 

عشق يعنی محو شيدايی شدن


درگذرگاهی به ره راهی شدن

 

عشق يعنی انتهای هرچه راز


عشق يعنی راز شبهای دراز

 

عشق يعنی يک سوال بر هر جواب


عشق يعنی يک سوال بی جواب

 

عشق يعنی قصه ديدار تو


لحظه ای در شب به ياد و خواب تو

 

عشق يعنی غصه و غمهای تو


درنهايت سوزش و تبهای تو

 

عشق يعنی آخر خط بهشت


عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت

 

عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور


عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور

 

عشق يعنی با نگاهی آشنا


با همه بيگانه و او آشنا

 

عشق يعنی انتظار از انتظار


سالها با غم ولی چشم انتظار

 

عشق يعنی سوختن با ساختن


عشق يعنی زندگی را باختن

 

عشق يعنی انتظار و انتظار


عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

 

عشق يعنی لحظه ديدار تو


بي همانگه گم شدن در کار تو

 

عشق يعنی اشکهای پرخروش


رود اما ساکت و بی شروشور

 

عشق يعنی ديده بر در دوختن


عشق يعنی در فراقش سوختن

 

عشق يعنی لحظه های التهاب


عشق يعنی لحظه های ناب ناب

 

عشق يعنی با گلی گفتن سخن


عشق يعنی لاله اما بر چمن

 

عشق يعنی بی ستون کندن به دست


عشق يعنی زاهد اما بت پرست

 

عشق يعنی قطره و دريا شدن


عشق يعنی همچو من شيدا شدن

 

عشق يعنی خلوت شبهای من


در همايون ناله و سودای من

 

عشق يعنی آن صدای بی صدا


صد سخن دارد وليکن بی صدا

 

عشق يعنی درد بی درمان ما


در عبادت غصه شد درمان ما

 

عشق يعنی يک قدم تا انتها


عشق يعنی ابتدا کو انتها

 

عشق يعنی قطعه شعری نا تمام


عشق يعنی بهترين حسن ختام


 

نوشته شده توسط سعید در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 10:58 موضوع | لینک ثابت


آنکه در تنهاترین تنهائیم تنهایم گذاشت

ای خدا در تنها ترین تنهائیش

تنهای تنهایش مذار

ثانيه ها را بايد با بذر صداقت كاشت تا دقيقه هاي وفا را برداشت كرد .

دقيقه ها را بايد با اشك چشم آب داد تا ساعتهاي پر از احساس جوانه زنند .

و وقتي جوانه زدند روزهاي پر بار خاطره را بوجود مي آورند .

و وقتي روزها شكوفه دادند ، از شكوفه هاي آنها سالهاي داغ عشق به عمل مي آيند.

البته همه اينها بستگي با باغبون مزرعه دل داره .



 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت


سازنده‌ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن.

اصلی‌ترين کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن
.

پرمعنی‌ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر
.

دوستانه‌ترين کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن
.

عميق‌ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده
.

زيباترين کلمه((راستی)) است...با آن روراست باش
.

بی رحم‌ترين کلمه((تنفر)) است...با آن بازی نکن
.

زشت‌ترين کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنين شود؟؟


خودخواهانه‌ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن.

موقرترين کلمه((احترام)) است...برايش ارزش قايل شو
.

نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر
.

آرامترين کلمه((آرامش)) است...به آن برس
.

بازدارنده‌ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن
.

عاقلانه‌ترين کلمه((احتياط )) است...حواست را جمع کن
.

با نشاط‌ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز
.

دست و پا گير‌ترين کلمه((محدوديت)) است...اجازه نده مانع پيشرفتت شود
.

پوچ‌ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش
.

سخت‌ترين کلمه ((غير ممکن)) است...وجود ندارد
.

سازنده‌ترين کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن
.

مخرب‌ترين کلمه((شتابزدگی)) است...مواظب پل‌های پشت سرت باش
.

روشن‌ترين کلمه((اميد)) است...به آن اميدوار باش
.

تاريک‌ترين کلمه((نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن
.

ضعيف‌ترين کلمه((حسرت)) است...آن را نخور
.

کشنده‌ترين کلمه((اضطراب)) است...آن را ناديده بگير
.

تواناترين کلمه((دانش)) است...آن را فرا گير
.

صبورترين کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان
.

محکم‌ترين کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش
.

با ارزش‌ترين کلمه((بخشش)) است...سعی خود را بکن
.

سمی‌ترين کلمه((شانس)) است...به اميد آن نباش
.

قشنگ‌ترين کلمه((خوشرويی)) است...راز زيبايی در آن نهفته است
.

لطيف‌ترين کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن
.

رساترين کلمه((وفاداری)) است...بدان که جمع هميشه بهتر از يک فرد بودن است
.

ضروری‌ترين کلمه((تفاهم)) است...آن را ايجاد کن
.

محرک‌ترين کلمه((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است
.

سالم‌ترين کلمه((سلامتی)) است...به آن اهميت بده.


 

نوشته شده توسط سعید در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 12:18 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت


چرا با من فقط با من نميشه چلچراغ چشم تو روشن

چرا با تو فقط با تو نگاه من نميشه لايق خواستن

نگاه كن من چه بي اندازه از عشق تو پرهستم

چگونه در سياهي دو چشماي تو گم هستم

چگونه ميرسم با تو به دنياي شكوفائي

چگونه ميشكنم بي تودراندوه شكيبائي

چگونه ميكشم با تو به دوشم بار تنهائي

چگونه ميبرم بي تو امروز و به فردائي

نزار تا اينهمه خواستن سبب ساز جدائي شه

دليل مرگ يك عشقه هنوز با تو خدائي شه


 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت